يسنا جانيسنا جان، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 21 روز سن داره
پارسا خانپارسا خان، تا این لحظه: 8 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره

روزهای بی تکرار داشتن یک فرشته ناز

تولد فرشته زميني يسنا خانوم

1393/12/19 16:1
نویسنده : مامان مژگان
201 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عسل مامان. سلام نفس مامان. بوسبالاخره روزاي شيرين حاملكي سبري شد و تو فرشته زميني به جمع دو نفره ما اضافه شدي. زیباتاريخ 19 اذر 1393 ساعت 21:55 , قشنكترين لحظه زندكي من شد. محبتبوسلحظه اي كه وجود قشنكت وارد دنياي زميني شد و لحظات مارو غرق شادي كرد. آراملحظاتی که هیچ وقت  و هیچ کجا برای من قابل تکرار نیست. از  با اين كه تقريبا يه  هفته زودتر از موعد زايمانم اومدي, با اينكه زايمانم خيلي خيلي سخت بود , با اينكه دو شبانه روز بعد از زايمان كنار هم نبوديم جون من رفتم  تو اي سي يو و شما جون  تو كانال زايمان بنا به تشخيص دكتر خون ابه خورده بوديو و 12 ساعت بعد از زايمان رفتي تو دستكاه, همه و همه از شيريني حضور تو كم نكرد. زیباو وقتي بعد از زايمان تو بغل دكتر صورتتو به صورت من جسبوندن تمام دردهام فراموش شد. تنها دلگرمی من  تو اون لحظات سخت  زایمان امید در اغوش گرفتنت بود که البته با حضور بابایی در کنار من موقع زایمان انگار مسکنی شد رو دردهای من. وقتي اولين بار جمعه 21 اذر كه تو بخش رفته بودم و اومدم تو بخش ان اي سي يو و شمارو  از تو دستكاه دراوردمو بغلت كردم انكار دنيا رو به من دادن. محبتبا اينكه سِرم به باهاي كوجولوت وصل بود و وقتي مي ديدمت تمام وجودم درد ميكرفت. اما قشنكترين لحظه زندكيم لحظه ي در اغوش كرفتنت  بود. وقتي بهت شير دادمو و تو با اون دهن كوجولوت دنبال سينه بودي اشك شادي ريختم. خجالتواقعا خدارو شكر كردم كه اين حس فراموش نشدني رو تجربه كرد م. وقتي اومديم خونه يه جند روز زردي داشتي بعد هم كه دوست و اشنا اومدن ديدني تو نفسم. بوسروزاي اول واقعا سخت بود ولي به كمك مامان جونت يعني مامان من كذشت. گیج يه نكته جالب اين بود كه از همون روزاي اول معلوم بود شيطوني جون هر دفعه كه بغلت ميكرديم طوري تو بغل ما تكون ميخورديو سرتو اينور اونور ميكردي كه همه تعجب ميكردن.زبانهر بار كه بغلت ميكردمو بهت شير ميدادم , خدارو شكر ميكردم و عطر  تنتو به جون ميخريدم. محبتكم كم روزا كذشتنو شروع كردي به وزن كرفتن. تا ماه اول كه شبا كلن بيدار بودي و روزا ميخوابيدي . از ماه دوم يه كم ساعت خوابت بهتر شد و شبا تقريبا 2 و 3 ميخوابيدي. اما از ماه جهارم به بعد بازم تقريبا بعضي شبا زودتر و بعضي شبا ديرتر مي خوابيدي. جشناما در كل فوق العاده اروم بودي و همش مي خنديدي. محبتهم تو خواب هم تو بيداري. بعضي وقتا هم تو خواب انكار خواب بد مي ديديو بغض ميكردي.خطا خلاصه كه طعم و رنك زندكي مارو عوض كردي و باعث شدي يه روحيه و انرزي خاصي از حضورت بكيريم.خندونک  

اين عكساي 2 روز اولت تو بيمارستان تو دستكاه هست عزيزم

 

 

اين عكسها هم مال 10 روز اولته عزيز دلم(تو اين عكسا يه كم معلومه كه زردي داري)

 

 

عاشق اين طرز معصومانه خوابيدنتم عزيزم ....

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامانی
10 اردیبهشت 94 10:24
واااااااااای عزیزم چقدر کوشولو بوده واقعا که چقدر زود میگذره فسقل خانوم چقدر ناز و خوشکل خوابیده
مامان مژگان
18 اردیبهشت 94 17:05
اره عزيزم خيلي زود ميكذره ... مرسي قربونت برم